خانه خورشید

سلام . من باید بنویسم؟ برو بابا! من بلد نیستم . خودت باید بنویسی.. خودت بلدی!

حالا که می بینه هرچی بگه بر علیه خودش استفاده می شه، لباشو درز گرفته و هیچی نمی گه! داره سقفو نگاه می کنه . میخواد از زیر نگاه من فرار کنه . لبخند می زنه . بعد که دارم می نویسم لبخند می زنه ، بلند ، البته یه کم بلندتر از یه لبخند ، می خنده .

میگه : عجب آویزونی هستیا..... خنده........... حالا سکوت  ماچ

به من میگه آتیش....میگه اینقد آتیش نسوزون آتیش پاره ... هرچی ازش می پرسم آتیش پاره یعنی چی؟ نگا می کنه و میگه یعنی تو ....

میخواد بره فوتبال نگاه کنه .. یه جمله می گه و میره : "بهشون بگو عشق خیلی خوبه "

باورم نمیشه ، نزدیک به دوماه میشه که لحظه به لحظه باهم هستیم . لحظاتی که بهتر از اینها واسه من تو عالم یافت نمیشه . دوستش دارم ، حتی بیشتر از هر شاهزاده ی اسب دار سفید پوش.

کمتر از یه ماه به شب رویایی زندگیم باقی مونده .... همیشه عروسا رو از بیرون نگاه کردم . نمیتونم بفهمم چه حسی می شه وقتی تو ، خود خود تو ، عروس یه مهمونی باشی .

قشنگی زندگی رو دارم با پوستو گوشتو استخونم حس می کنم . مهربونم، از صمیم قلبم راضیم . ممنونتم و دوستت دارم .

 

نوشته شده در جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط نجمه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط نجمه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط نجمه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط نجمه نظرات () |

احساس مبهمی دارم..........ترس.......نشاط.............غم...........خوشحالی.

احساس می کنم توی یه شهر زندگی میکنم با همه ی خوبیها و بدیهایی که میتونه توی یه شهر وجود داشته باشه....اما جلوی پام یه غار سیاه و ترسناکه که اگه ازش رد بشم دیگه می تونم و برم تو بهشت زندگی کنم .... دیگه توی شهر با خوبی و بدی نباشم . می تونم برم بهشت و همش خوبی باشه ....

اما شرطش گذشتن از اون غار ترسناکه ...............

احساس مبهمی دارم..........ترس.......نشاط.............غم...........خوشحالی.

نوشته شده در شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط نجمه نظرات () |

حرف‌هایی هست برای " گفتن " که اگر گوشی نبود نمی‌گوییم .

و حرفهایی است برای "نگفتن" ، حرف‌هایی که هرگز سر به " ابتذال گفتن " فرود نمی‌آورند.
حرف‌هایی شگفت _ زیبا و اهورایی همین‌هایند و سرمایه‌ی ماورایی هرکسی به اندازه‌ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
حرف‌هایی بی‌تاب و طاقت‌فرسا و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده‌اند.
کلماتی که پاره‌های " بودن " آدمی‌اند ...

  

                                                                  دکتر علی شریعتی

 

روزهای سختی را سپری میکنم که از جان بیشتر دوستشان دارم.

اگر تاب مقاومتش را داشته باشم ، آتش ابراهیم، برایم گلستان خواهد شد.

گلستانی به زیبایی بهار و به لطافت باران... مثل اولین باران ما

دعا می خواهم ......... مرا هم ببین با همه ی بدیها و خوبیهایم .

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط نجمه نظرات () |

من آدم ضعیفی نیستم. آدم خاصی هم نیستم . من فقط به اندازه ی خودم قلبی دارم نرم و کوچک. دلی دارم وابسته و چشمانی پر از انتظار و امید

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط نجمه نظرات () |


Design By : Night Skin